بیائید باهم سری به کودکیمان بزنیم. آنروزها که دست زدن به هر چیز«جیز» بود و پایمان را جلوی بزرگتر نباید دراز میکردیم. روزهایی که اگر نمیخوابیدیم لولو می آمد و ما را می خورد. آنروزها که علامت سئوال بزرگی داشتیم پیش روی این سئوالمان، که بچه چگونه بوجود می آید. مادر داستانی تعریف میکرد، پدر روایت دیگری میگفت که با داستان مادر، از زمین تا آسمان فرق داشت و بعد با بچه های فامیل که به گفتگو می نشستیم، میدیدیم که خاله و عمو و عمه نیز هر کدام داستان دیگری برای بچه ها گفته اند. خلاصه باید سالها طول می کشید، با این دروغها رشد میکردیم. باید بزرگ میشدیم و با احتیاط دست میزدیم به خیلی چیزها تا دریابیم که «جیز» نبودند.
باید سالها طول میکشید تا به راز وجود فیزیکی خویش پی می بردیم و در میافتیم تمام آنچه که آموختیم دروغ بود و مصلحت حکم میکرد که دروغ بشنویم و بعد خودمان هم دروغ بگوئیم.
اما سرزمین دیگری که بعدها ساکن اش شدیم این دروغها را بر نمی تابید. دختر هشت ساله ام از مدرسه آمد نگاه چپ چپی به من انداخت و گفت ددی تو به من دروغ گفتی و بعد کتابش را باز کرد و شرح مفصلی داد که بچه چگونه بدنیا می آید. از مراحل اولیه هم خوابگی دو انسان تا بسته شدن نطفه و تصویر بیرون آمدن کودکی از رحم مادر. در این سرزمین آموختم که رسوایی دروغ به لحظه است نه به سال. فهمیدم که جگر حقیقت را نمیشود با دشنۀ مصلحت درید. اینجا آگاهی و خرد حرف اول را میزند. و انسان آگاه را نمیتوان گول زد. حداقل ساده نمیتوان گول زد. فهمیدم که انسان با فرزندش باید صادقانه تر عمل کند. زیرا فرزندش آبروی آیندۀ کشورش، گذشتۀ کشورش و فرهنگ کشورش میباشد. در طول عمر بیست و چند ساله ایی که در ایران بودم چه در زمان حاکمیت چکمه و چه در زمان حاکمیت نعلین، هیچگاه ندیدم در خیابان دو انسان را که یکدگر را میبوسند. یکدگر را درآغوش دارند و نوازش میکنند. اما در ده سالگی شاهد خشم دو انسان بودم که یکی با چاقو روده های دیگری را در مقابل چشمان متحیرم از شکمش بیرون آورد و این تصویر همواره مرا دنبال میکند. پدرم همیشه خشم اش را جلوی چشم ما بر سر مادر میریخت و بوسه هایش را در خفا به گونۀ مادر می نشاند. ما عشق و محبت و مهربانی را به دیده نیاموختیم. باید بزرگ میشدیم دروغها را دور میزدیم و تجربه میکردیم که چه لذتی در نوازش دستی نهفته است. حالا سی سال از عمر دروغ میگذرد سی سال در تلویزیون هایمان بوسه جایش را به گلوله داده و گلوله ها از فیلم ها راه به خیابانها و سینه های ما یافته اند و ما که بزرگ شدیم دیگر نمیترسیم و دستمان را میزنیم به تمام چیزهایی که روزی « جیز » بودند
رضا رشیدپور




