نشسته بر اریکه ی
کابوسی
هرشب به تاراج خوابم
می آیی
چه میخواهی ؟
این زخمی گریخته
از جنگی بی فاتح
دلش را که حلقه کرد
بر انگشتت
روحم را از این
شعمدانی های کنار
پنجره
و آن ماهی قرمزی
که دو نوروز مرا
تاب آورده
بگیری
گیره ی نگاهم از
سر زلفت می افتد
کابوسی
هرشب به تاراج خوابم
می آیی
چه میخواهی ؟
این زخمی گریخته
از جنگی بی فاتح
دلش را که حلقه کرد
بر انگشتت
روحم را از این
شعمدانی های کنار
پنجره
و آن ماهی قرمزی
که دو نوروز مرا
تاب آورده
بگیری
گیره ی نگاهم از
سر زلفت می افتد
کدام آینه ی صبوری
پریشانی موهایت را
همیشه همسفر
خواهد بود
از پیچ این کوچه که گذشتی
دوباره تو میمانی و
غرابت آن پاهای
خاکستریبگذار بخوابم
رضا رشید پور
27-12-05



